اشکهای درشت حسنای هشت ساله
انصافعلی هدایت، روزنامهنگار آزاد
حسنا را دیدم. خیلی ترسیده بود. بچه هفت هشت ساله. مثل یک بچه گنجشک، بیپناه شده بود. دستگیری و نگرانیهای مادرش را دیده بود. شاهد یک روز تمام، کشمکش میان مادرش و نیروهای اطلاعاتی بوده است. چنان ترسیده بود که از همه میترسید. چنان ترسیده بود که من را هم نشناخت. ترسید... با مهربانی، دستش را در دستم گرفتم. سرد بود. میلرزید.
رعشه اندامش، از دستهای لاغر و استخوانیاش، به دستان من، منتقل میشد. میترسید به من نگاه کند. خودم را معرفی کردم. وقتی نام ... را شنید، انگار حافظهاش را که از دست داده بود، دوباره باز یافت. من را مثل مادرش، در آغوش کوچکش کشید. بغض و عق انباشته در گلویش، باز شد. گریه سر داد. هقهق میکرد و در حالی که قطرههای اشکهای درشتش، از گونههای لاغر و استخوانیاش جاری میشدند، همه دردهایش را به من میگفت. خوب! بچه بود دیگه. بزرگتری را پیدا کرده بود. شکایت میکرد. از همه چیز شکایت میکرد. اما اشگهایش، امانش نمیدادند. بریده بریده، حرف میزد.
منبع:راديو زمانه
ادامه مطلب
